تبلیغات
یادمان باشد کاری نکنیم که به قانون زمین بر بخورد - دل نوشت

چند وقت قبل یه رمان خوندم که خیلی ازش خوشم اومد... نه از خود رمانه ها نه!!! از شعر آخرش خیلی خوشم اومد...!!!

یه شعر از سهراب سپهری.(الان همین شعرو میخوام بذارمش واستون...)

این شعره باعث شد کلا" علاقه مند شم و هشت کتاب سهراب و بخرم.

گاهی وقتا حتی شده پا به پای بعضی از شعراش اشک ریختم!!!

دشت هایی چه فراخ.کوهایی چه بلند!

در گلستانه چه بوی علفی می آمد!

من در این آبادی پی چیزی می گشتم:

پی خوابی شاید.

پی نوری.ریگی.لبخندی

پشت تبریزی ها. غفلت پاکی بود که صدایم می زد.

پای نی زاری ماندم.باد می آمد.گوش دادم:

چه کسی با من حرف میزد؟

سوسماری لغزید.

راه افتادم.

یونجه زاری سر راه.

بعد جالیز خیار.بوته های گلرنگ

و فراموشی خاک.

لب آبی.گیوه ها را کندم و نشستم.پاها در آب:

من چه سبزم امروز

وچه اندازه تنم هوشیار است!

نکند اندوهی سر رسد از پس کوه.

چه کسی پشت درختان است؟

هیچ.می چرد گاوی در کرد.

ظهر تابستان است.

سایه ها می دانند که چه تابستانی است.

سایه هایی بی لک.

گوشه ای روشن و پاک.

کودکان احساس!جای بازی اینجاست.

زندگی خالی نیست.

مهربانی هست.سیب هست.ایمان هست.

آری

تا شقایق هست.زندگی باید کرد.

در دل من چیزی است.مثل یک بیشه نور.مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت.بروم تا سر کوه.

دورها آوایی است که مرا می خواند.

 




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 توسط زهرا عطایی
درباره وبلاگ
من،من هستم.ساکن همین دورو ورا ... دانشجوی شهرستان لامرد(فارس).هم اسم پهلو شکسته ای،که پهلویش شکست.
خواستم جوری بنویسم که یه جوری باشه ولی دیدم نمیتونم جوری باشم که خودم نیستم پس اگه باشی اینجا می فهمی که خودمم.
نویسندگان
آرشیو مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ