تبلیغات
یادمان باشد کاری نکنیم که به قانون زمین بر بخورد

بازم سلام این دو تا پست رو با هم گذاشتم تا جبران نبودنا شه ،این یه دلیل،دلیل دیگه هم این که این حرفا رو باید یه جا میزدم و کجا بهتر از اینجا.........خوب این از این..........

پست قبلی رو رمزدار گذاشتم فقط به اونایی که میشناسم و قبولشون دارم میدم چون یه ذره...

هر کی رمزشو خواست کامنت بذاره لطفا.




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 3 مرداد 1391 توسط زهرا عطایی
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 3 مرداد 1391 توسط زهرا عطایی

جاتون سبز یه نظر رفتیم اردو جهادی (لاور خشت).حرکتمون از جلو حوزه بود ساعت یه ربع به 8 بود که رسیدم در حوزه دیدم سرویس واساده گفتم أکه هی که منتظر ماست بدو بدو رفتم که سوار شم دیدم جز راننده هیشکی نیست گفتم پس کوشن بقیه اشاره کرد به پشت سر دیدم بچه ها نشستن اونجا (اول کاری سوتی رو دادیم خلاصه)از آشنایی با بچه ها و سوار شدن و...بگذریم همین که رسیدیم دیدم دختربچه ها بدو بدو دارن میان که سلام بدن (بقیه دوستان دفه چندمشون بود که میومدن ،من ولی اولین بارم بود)

اصلا فکرشو هم نمی کردم یه همچون جاییه لاورخشت،البته به اون افتضاحی هم نبودا ولی به هر حال آبادم نبود.خونه ها اکثرا کاهگلی،لباس تن بعضی از بچه ها کهنه و رنگ و رو رفته .البته نا گفته نمونه وضع مالیه بعضیا هم خوب بود ولی مثل اینکه اینطور لباس پوشیدن رسم بود اونجا.

جالب اینجا بود که یه عالمه بچه قدونیم قد از صبح زود همه جمع شده بودن در حسینیه.کلاسا شروع شد اونم با خانوم خانوم گفتنای بچه ها.در همین حین یهو دیدم یکی از دخترا که حدودا 10 سالی داشت اومد به یکی از دوستان یه کم خوراکی داد و خلاصه هی دور وبرش می پلکید از دوستم ماجرا رو پرسیدم گفت چند روز پیشا موبایلشو این دختره بی اجازه برداشته بوده و اینام هر چی گشتن پیدا نکرده بودن تا اینکه فرداش خودش پسش آورده و همش معذرت خواهی میکرده که فقط از رو کنجکاوی ورش داشته و همش نازش میکرده!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه تا موقع ناهار پیش ما بودن گاهی پیش میومد که حرف میزدیم از غذاهای محلی شون که نون نازک،فلیذین و... هستش و اینکه انواع غذاهارو خودشون درست میکردن وحتی بلد بودن نون بپزن وشاخ همه ی مارو در آورده بودن که با داشتن دو برابر سن اونا یه نیمرو رو تازه، اونم از کلاس آشپزی یاد گرفته بودیم.

یه بنده خدایی که ایشونم اردو جهادی همین جا بودن خاطراتشونو نوشته بودن از اینقرار که همش ایشونو یکی دیگه از دوستانشون بودن که کار میکردن و بقیه واسه پول اومده بودن و من حرص می خوردم چرا این اینجوره اون اونجوره و...آخه برادر من چرا اجر خودتو ضایع میکنی با  این منم منم کردنا؟؟؟!!! درسته شما خیلی کار کردی،بقیه سستی درآوردن و هزار تا مشکل دیگه ولی حقیقتا این از نظر خودت درسته ؟؟؟اصلا این هیچی این درسته که میگی دو تا از پیام نوریا اومدن حاضری زدن فقط واسه پول،بهتر نبود میگفتی دو نفر این کارو کردن ولی اسم دانشگاهشونو نمیاوردی؟اینجوری بقیه چه فکری میکنن؟بدتر از همه برداشتی گفتی بسیج خودتونو فقط خیلی قبول داری بقیه الن و بلن و جیم بلن و...

درسته ،همه جا خوب و بد هست،نه شما فقط و فقط خوب هستی و نه بقیه فقط بد..........همین......نه همین نه، یه چیز دیگه، درسته نباید این جور جاها زیاد توقع بالایی داشت ولی خوب بعضیا طبع حساسی دارن همه جور غذایی به مزاجشون خوش نیست من کارشون و تایید نمیکنم ولی این تند رویی و که راجع به همه ی خانومای اونجا داشتینو هم قبول ندارم مردم تنها به کار عمرانی احتیاج ندارن کار فرهنگی به مراتب حتی بیشتر مورد نیازه که خانوما هم بیشتر در این زمینه تاثیر گذارند.......

این پست یه ذره مخاطبی شد اونم از نوع خاص.از اول قصد نداشتم در مورد اردو جهادی مطلبی بنویسم ولی با دیدن وب این بنده خدا دیگه.....

بگم از الان که بعد مسأله دار نشه هیچ قصد توهین و یا حتی توبیخی در کار نبود فقط حرف از دیده ها و شنیده ها بود.................والسلام.




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 3 مرداد 1391 توسط زهرا عطایی

 نام کتاب:ایقاظ یا بیداری

نویسنده:میرزا صالح اقتصاد

انتشارات:بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج)

سیری اجمالی بر پیدایش بهاییت:

این کتاب فوق العاده زیبا،خیانات وطنی و دینی بهاییان را مطرح ساخته،فقط من در اینجا قسمتی از مناظره علی محمد باب_سید علی محمد شیرازی در سال 1235(ه.ق) در شیراز در محله شیشه گری جنب شاهچراغ به دنیا امد_با جمعی از علما و فقها را بازنویسی می کنم که خواندن ان خالی از لطف نیست.

آغازگر مناظره نظام العلما حاج محمود بود که در ابتدای سخن کتابی را که علی محمد باب مدعی بود سخنان خداوند است که به وی الهام شده ( باب تمام علوم است )را به او نشان داده و از او تایید گرفت که این کتاب ازآن اوست و افترای دشمنان نیست.سپس از او سوالاتی مختلف در باب چند علوم پرسید که علی محمد از پاسخ به انها عاجز ماند از این رو هنگامی که نظام العلما او را متقلب و مضر جامعه نامید،علی محمد بنا به فریاد نهاده،گفت:"ای نظام این چه سخنی ست که میگویی منم ان مردی که 1000 سال در انتظار او می

 باشید"

_آیا تو مهدی منتظر و امام قائم می باشی؟

_آری همان هستم،عین همان مهدی شخصی هستم.

_از اسم وی ،پدر و مادر و محل ولادتت بگو.

_من علی محمد،اسم پدرم میرزای رضا بزاز،مادرم خدیجه و محل ولادتم شیراز است.و عمرم نزدیک به 35 سال است_اینجا هم دروغ گفت در سال 1235 ه.ق متولد شده بود و زمان مناظره 1264 بود یعنی 29 ساله_

_اسم مهدی منتظر ما مهدی،اسم پدرش حسن و اسم مادرش نرجس و محل ولادتش سرُمن رآه می باشد.پس چگونه این مشخصات با تو تطبیق دارد؟

علی محمد سکوت کرد و جوابی ندند.

پس از چندین سوال که از وی شد و او عاجز ماند ولیعهد حکم سفاهت و جنونش کرده،درخواست تعزیر و قتل او را کردند.

در هنگام تنبیه وی فریاد توبه... توبه...او همه جا را پر کرده بود و الفاظی چون غلط کردم و ناسزا به پیروانش را با الفاظی زشت بیان میکرد و میگفت که:

لعنت خدا بر کسی که مرا باب و امام غائب بداند...

             اندکی بود آنچه آمد در بیان      بیش از این را از درون خود بخوان

توی ادامه مطلب هم یه 2 تا عکس گذاشتم ،شرمنده وقت نشد بیشتر بذارم

 

پی نوشت:

اسمم از لیست راهیان دیار عشق _طرح ولایت(مشهد)_خط خورد...

آقا دلم شکست...آهو شوم ضامنم می شوی؟؟؟...



ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ شنبه 13 خرداد 1391 توسط زهرا عطایی

تو اسپانیا تو مراسم گاوبازی،اول گاوهای وحشی رو ول میکنن تو کوچه خیابونا!گاوام می افتن دنبال مردم و به هر کی که میرسن شاخش میزنن!بعدشم که مراسم افتتاح شد یه نفر ماتادوره می ره به جنگ گاوه و بالاخره هم یا ماتادوره کشته میشه یا گاوه! اکثرا گاوه رو با شمشیرم میکشنش بدبخت!

اونوقت یارو میشه قهرمان عکسش رو تو روزنامه میندازن و ازش تمجید میکنن و هزار کار دیگه!!!

وقتی این مراسمم شروع میشه مردم از کشورای دیگه میان گروه گروه اسپانیا واسه تماشا!!!

حالا اونجا وقتی یه گاو رو بکشن میشن قهرمان اما وقتی ما اینجا مثلا جلو یه مسافر گوسفند قربونی می کنیم میشیم وحشی .چرا؟؟؟

اگه تونستین به این سوال جواب بدین!!!؟؟؟




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 10 خرداد 1391 توسط زهرا عطایی

و

امروز داشتم مجله می خوندم به یه صفحه ای رسیدم که در مورد انواع عقد مطلب نوشته بود...

به اینجا رسید که "عقد موقت یا همان صیغه..."همین که چشمم به این تیکه افتاد یاد یکی از اون خاطرات(بگم سوتی بهتره بیشتر بهش میاد...!)طرح لایت افتادم.ماجرا از این قراره که...

شب آخریه رو اختصاص داده بودن به پرسشو پاسخ،هر کی سوالاشو میپرسید استاد هم جواب میدادولی استاد همه توجهشو داده بود به سمت دیگه ی سالن و جواب اونا رو میداد بیچاره اینوریا(که خودمم جزو همین بیچاره ها بودم)هر چی بال بال میزدن...

از قضا یکی از این دوستای ما هم سوالی داشت،هی عقب جلو میشدو داد میزد (مونده بودم این که همیشه خواب بوده چجور بیداره و حتی سوالم داره؟؟؟)خلاصه جوری بود که بنده احساس خطر نموده چون هر آن ممکن بود منو رو دست بلند کنه که استاد ببیندش،ما هم زدیمو با یه حرکت انتحاری-کماندویی پا شدیم اعتراض،که استاد این چه کاریه خوب به اینورم یه گوشه چشمی داشته باشین ما هم سوال داریم آخه(من البت نداشتما.بین خودمون باشه من کلا خواب بودم از اول کلاسه)ایشونم گفتن یه 2 دقه صب کنین جوابشونو به یه سوال بدن بعدا...

ماهم خوشحال تا اومدم دیگه با خیال راحت بخوابیم ... یهو استاد گفتن خوب خانوم حالا شما سوالتو بپرس...آقا چشمت روز بد نبینه ایشالله هیچ خواهری داغ جوجه اردکشو نبینه... دیدم دوستمون گردن کج کردهو لالا... حالا هی هر چی صداشم میزنی پا نمیشه خیر... منم که سوالی به ذهنم نمیرسید مغزم هنگ خوابه همم موقعیت ... که سمانه از پشت سرم گفت:بپرس عقد موقت همون صیغه ست منم گفتم همینو...

استادو بگو مونده بود چی بگه یه لبخند مختصری زدو فقط گفت:آره(حتما داشت با خودش میگفت نه به اون زبون درازیا نه به این سوال پرسیدنا!!!)

ما هم که حسابی کنف شده بودیم گفتیم بیخیالو گرفتیم تخت خوابیدیم.

آمااااااا....آماااااا...عوضش همین که رسیدیم خوابگاه از خجالت دوستمون در اومدیم.بیچاره تا صبح از ترس با چشای باز خوابید.

ولی عوضش ما دلمان خنکید!!!

 




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 8 خرداد 1391 توسط زهرا عطایی

چند وقت قبل یه رمان خوندم که خیلی ازش خوشم اومد... نه از خود رمانه ها نه!!! از شعر آخرش خیلی خوشم اومد...!!!

یه شعر از سهراب سپهری.(الان همین شعرو میخوام بذارمش واستون...)

این شعره باعث شد کلا" علاقه مند شم و هشت کتاب سهراب و بخرم.

گاهی وقتا حتی شده پا به پای بعضی از شعراش اشک ریختم!!!

دشت هایی چه فراخ.کوهایی چه بلند!

در گلستانه چه بوی علفی می آمد!

من در این آبادی پی چیزی می گشتم:

پی خوابی شاید.

پی نوری.ریگی.لبخندی

پشت تبریزی ها. غفلت پاکی بود که صدایم می زد.

پای نی زاری ماندم.باد می آمد.گوش دادم:

چه کسی با من حرف میزد؟

سوسماری لغزید.

راه افتادم.

یونجه زاری سر راه.

بعد جالیز خیار.بوته های گلرنگ

و فراموشی خاک.

لب آبی.گیوه ها را کندم و نشستم.پاها در آب:

من چه سبزم امروز

وچه اندازه تنم هوشیار است!

نکند اندوهی سر رسد از پس کوه.

چه کسی پشت درختان است؟

هیچ.می چرد گاوی در کرد.

ظهر تابستان است.

سایه ها می دانند که چه تابستانی است.

سایه هایی بی لک.

گوشه ای روشن و پاک.

کودکان احساس!جای بازی اینجاست.

زندگی خالی نیست.

مهربانی هست.سیب هست.ایمان هست.

آری

تا شقایق هست.زندگی باید کرد.

در دل من چیزی است.مثل یک بیشه نور.مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت.بروم تا سر کوه.

دورها آوایی است که مرا می خواند.

 




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 توسط زهرا عطایی

امروز داشتم وبگردی می کردم توی یه وبلاگ به یه مطلبی بر خوردم که باعث شد دلم از خودم واقعا بگیره........!

وبلاگ خانومی بود که اتفاقات روزمره اشو گذاشته بود یه جای وبلاگش از کاندیدای شهرشون گفته بود که واسه تبلیغات آدماییو که به نسبت پولدار بودنو رستوران دعوت گرفته بود ولی 100 متر جلوتر یه کارگر ساده سفره ای از نون خالی جلوش گذاشته شده بوده......!!!

دلم خیلی گرفت خیلییییییییییی.......

همیشه از اینکه کاندیداها  با تقلب و ... رای میاوردن متنفر بودم حتی کساییو که ازشون حمایت میکردنو آدمای سودجو و ترسویی میدونستم ولی...ولی... همین خودم ... در کمال بیشرمی چند وقت قبل همین کارو کردم...واقعا که من...

از اینکه این حرفو اینجا میزنم ناراحت نیستم با اینکه میدونم خیلی از کسایی که منو میشناسن به وبم سر میزنن... بلکه این کارمه که شرمنده ام میکنه و باعث ناراحتیمه........!!!!!!!

اگه کسایی که این پستو میخونن سرزنشمم کنن ناراحت نمیشم چون:

                          خود کرده را تدبیر نیست

                         خودم  کردم که لعنت...

حالا منم که باید شرمنده باشم.......

             خدایا منو ببخش.ببخش...........!!!




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 توسط زهرا عطایی

sms rooze madar سری جدید اس ام اس های تبریک روز مادر و زن

                                      مادر
 کاشکی می شد بهت بگم / چقدر صدات و دوست دارم

لالایی هات و دوست دارم / بغض صدات و دوست دارم . . .

                                   .

                                   .

                                   .

 

میلاد فرخنده و با سعادت اسوه تمام عیار مکارم و قله رفیع فضائل

صدیقه کبری ، حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها)

هفته ی بزرگداشت مقام زن و روز مادر

را به همه مادران تبریک و تهنیت میگوئیم . . .

   و خداوند زن را نمک زندگی آفرید تا مرد را از گندیدگی نجات دهد!!!(آقایون ناراحت نشین خب اگه ما این روزا از این حرفا نزنیم دیگه کی بزنیم آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)




نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 توسط زهرا عطایی

دارم روزشماری میکنم که کی 25 تیرماه میشه که به سلامتی این سفر طرح ولایت ما هم شروع شه...

آخه میدونین جیه حقیقتا تجربیاتیو توی اون دوره ی قبلیه کسب کردم که واقعا واسم کاربردی بوده مثلا یکیش همین که از بس سر کلاسا نشسته خوابیدیم دیگه الان هر جایی راحت میخوابم!!!!!!!!!!!!!!!!

اهان اسم خوابیدنا اومد یه سوتی یادم اومد اساسی.......

یه دفه که سر کلاس آقای فیروز کوهی(خیلی استاد بودنا خداییش.پر بودن به قولی......)اون ته ته نشسته خوابم برده بود مثل اینکه آقای فیروز کوهی دیده بودنو از پشت میکروفون گفته که بغل دستیتو بیدار کن.آقا جونم واستون بگه که دوست ما هم نامردی نمیکنه و بلند بلند ما رو صدا میزنه که هی زهرا پااااااااشووووووو!!!!!!!!!!!1

ما هم که انگار نه انگار هفت پادشارو خواب میدیدیم.... خلاصه دیگه فهمیدن همه همانا و آبروریزی ما نیز همان...

بعد از یه دقه که پا شدم دیدم نصف سالن برگشته و داره هی به ریش نداشته ی ما میخنده.....(  اینطوری)

اگر دردم یکی بودی چه بودی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آخه بدبختی اینجا بود که اصلا من مورد خطاب استاد نبودم یکی دیگه از یه ور دیگه بوده        ولی دیگه آبه رفته به جوب بر نمیگرده....

ولی خودمونیم انقده خواباش خوشمزه بوووووووووووووووودددد ......     

                                                                     می ارزید.......!!!!!!!!!!!!

ولی اینا که جنبه ی دیگه ی داستان بود......

حقیقتا سفر پر باری بود..........

خوش به حاااااااااااااالللللللللل خوددددددددددممممممممممم!!!!!!!!!!!!!!!!!1




نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 توسط زهرا عطایی

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

خانومیا چطورین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه تبریک اساسی اونم از نوع پیشاپیش پس و پیش ک پ شی دل ا بالا به مناسبت روز زن . ما موجودات زیبا دوست داشتنی حساس عاقل مدیر مدبر خلاق و فداکار !!!!!!!!!!!!!!!

فقط خودمون می دونیم چه جواهراتی هستیم.

ای ول بابا دم این دختر عمه جان ما hot همیشه یه چندتا sms دست اولو توپ داره.خداییش حقیقته این همه ما مفیدیم هیشکی قدرمونو نمی دونه ئلی این آقایون نمیدونم واسه چی با اینکه 1/100 ما هم مفید نیستن ولی کاراشون به چشم میاد.

ای باباااااااااااااااا  بعضیام خر شانسن وا...

با این حال امشبم به امید اینکه وقتی فردا چشم وا میکنیم دنیا بهشت شده باشه(اونم با حضور پر رنگ ما خانوما)میریم لالا.....................

شب خوش خانومااااااااااااااااااااااااااااااا




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 19 اردیبهشت 1391 توسط زهرا عطایی

نمی دونم از کجا شروع کنم ولی دست رو هر جا که میذاریم صد تا صدا ازش در میاد فراتر از فریاد.

خیلی از زندگیم راضی بودم واسه خودم یه عالمه تعلقات تراشیده بودم سختم دنبال این بودم که بهشون برسم به قولی همه چیو چیده بودم رو یه دستمال خدا یهو این دستمالو تکوند همه چیز زیرو رو شد برگشتم پشت سرو نگاه کردم دیدم تاریکه ترسیدم ولی یه دفه یه نور نزدیکتر از من تابیده شد به روم.نوری که راهو نشونم داد نور ولایت اونم توی سفر طرح ولایت.

چه عزیز بودم خودمو نمی دونستم که طلبیده شدم به این سفر و الانم چه عزیزم که دوباره خواسته شدم به همین سفر اونم 40 روز کنار آقام امام رضا!!!!!!!!!!!!!!         الهی...............

شکر.......................




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 19 اردیبهشت 1391 توسط زهرا عطایی
پدیده ی نو ظهور ای که در سینماها و سوپرمارکتها به وفور یافت می شود . غولی که باید هالیوود وبالیوود را به وحشت اندازد زیرا اگر جلوی آن گرفته نشود سینمای جهان را به خطر می اندازد و سرعت رشد این پدیده از سرعت رشد بیکاری توی همین آمریکای خودمونم بیشتره!!!
حال خالیوود چیست؟(می ذاشتی یه 2 روز بعد می گفتی یه دفه دیگه!!!)
خالیوود فیلمی به اصطلاح کمدی است که فاقد هر گونه بار ادبی وبی ادبی (خوبه که دیگه ای بابا!!!) است که اصولا" گویند خنثی.
(آقایون خانوما این سینماهای مارو دریابید ما داریم به کجا میریم واقعا"؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 توسط زهرا عطایی

به نام خدا
نامی كه هرگز از وجودم دور نیست و پیوسته با یادش آرزوی وصالش را در سر داشتم.
سلام بر حسین(ع) سالار شهیدان اسوه و اسطوره بشریت.
مادر گرامی و همسر مهربانم پدر و برادران عزیزم!
درود خدا بر شما باد كه هرگز مانع حركتم در راه خدا نشدید.چقدر شماها صبورید.خودتان می دانید كه من چقدر به شهیدان عشق می ورزیدم غنچه هایی كه(كبوترانی كه)همیشه در حال پرواز به سوی ملكوت اعلایند.الگو و اسوه هایی كه معتقد به دادن جان برای گرفتن بقا (بقا و حیات ابدی)و نزدیكی با خدای چرا كه «ان الله اشتری من المومنین».
من نیز در پوست خود نمی گنجم.گمشده ای دارم و خویشتن را در قفس محبوس می بینم و می خواهم از قفس به در آیم.سیمهای خاردار مانعند.من از دنیای ظاهر فریب مادیات و همه آنچه كه از خدا بازم می دارد متنفرم(هوای نفس شیطان درون و خالص نشدن)
در طول جنگ برادرانی كه در عملیات شهید می شدند از قبل سیمایشان روحانی و نورانی می شد و هر بی طرفی احساس می كرد كه نوبت شهادت آن برادر فرا رسیده است.
عزیزانم!این بار دوم است كه وصیت نامه می نویسم ولی لیاقت ندارم و معلوم است كه هنوز در بند اسارتم هنوز خالص نشده ام و آلوده ام.
از شروع انقلاب در این راه افتادم و پس از پیروزی انقلاب نیز سپاه را پناهگاه خوبی برای مبارزه یافتم ابتدا در گیری با ضد انقلاب و خوانین در منطقه شهرضا (قمشه)و سمیرم سپس شركت در خوزستان و جریان كروهك ها در خرمشهر پس از آن سفر به سیستان و بلوچستان (چابهار و كنارك)و بعدا حركت به طرف كردستان دقیقا دو سال در كردستان هستم .مثل این است كه دیگر جنگ با من عجین شده است.
خداوند تا كنون لطف زیادی به این سراپا گنه كرده و توفیق مبارزه در راهش را نصیبم كرده است.اكنون من می روم با دنیایی انتظار انتظار وصال و رسیدن به معشوق.ای عزیزان من توجه كنید:
*1-اگر خداوند فرزندی نصیبم كرد با اینكه نتوانستم در طول دورانی كه همسر انتخاب كردم حتی یك هفته خانه باشم دلم می خواهد او را علی وار تربیت كنید.
همسرم انسان فوق العاده ایست او صبور است و به زینب عشق می ورزد او از تربیت كردن صحیح فرزندم لذت خواهد برد چون راهش را پیدا كرده است .اگر پسر به دنیا آورد اسم او را مهدی و اگر دختر به دنیا آورد اسم او را مریم بگذارید.چون همسرم از این اسم خوشش می آید.
*2-امام مظهر صفا پاكی و خلوص و دریایی از معرفت است .فرامین او را مو به مو اجرا كنید تا خداوند از شما راضی باشدزیرا او ولی فقیه است و در نزد خدا ارزش والایی دارد.
*3-هر چه پول دارم اول بدهی مكه مرا به پیگیری سپاه تهران (ستاد مركزی)بدهید و بقیه را همسرم هر طور خواست خرج كند.
*4-ملت ما ملت معجزه گر قرن است و من سفارشم به ملت تداوم بخشیدن به راه شهیدان و استعانت به درگاه خداوند است تا این انقلاب را به انقلاب حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) وصل نماید و در این تلاش پیگیر مسلما نصر خدا شامل حال مومنین است.
*5-از مادر و همه فامیل و همسرم اگر به خاطر من بی تابی كنند راضی نیستم.مرا به خدا بسپارید و صبور و شجاع باشید.
حقیر حاج همت




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 30 فروردین 1391 توسط زهرا عطایی

فقر چیست؟
میخوام بگویم فقر چیست،
فقر چیزی است که همه جا سر می کشد،
فقر،گرسنگی نیست،عریانی هم نیست،
فقر چیزی را" نداشتن" است،ولی آن چیز پول نیست،طلا و غذا نیست،
فقر همان گرد وخاکی است که بر کتابهای فروش نرفته ی یک کتابفروشی می نشیند،
فقر ،تیغه های برنده ماشین بازیافت است که روزنامه های برگشتی را خورد میکند،
فقر ،کتیبه سه هزار ساله ی است که روی آن یادگاری نوشته اند،
فقر ،پوست موزی است که از پنجره یک ماشین به خیابان انداخته می شود،
فقر همه جا سر میکشد،
فقر ،شب را "بی غذا" سر کردن نیست،
فقر،روز را "بی اندیشه"سر کردن است

نوشته خط میخی مربوط به حدود دوهزار وپانصد سال قبل در شهر سنگ  ایذه




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 30 فروردین 1391 توسط زهرا عطایی
درباره وبلاگ
من،من هستم.ساکن همین دورو ورا ... دانشجوی شهرستان لامرد(فارس).هم اسم پهلو شکسته ای،که پهلویش شکست.
خواستم جوری بنویسم که یه جوری باشه ولی دیدم نمیتونم جوری باشم که خودم نیستم پس اگه باشی اینجا می فهمی که خودمم.
نویسندگان
آرشیو مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ